سلام به دوستان عزیز
امروز میخوام یک فروم خوب رو بهتون معرفی کنم
http://forum.7khabis.com
این فروم بخش های متنوعی داره
و بخش های غنی مثل ادبیات و روانشناسی و پزشکی
امیدوارم دوستان عزیزی که دنبال یک محیط آروم برای ارائه اطلاعات
خودشون و استفاده از اطلاعات دیگران هستند در این فروم عضو شن
این فروم تازه تاسیسه و در حال تکمیل کردن کادر مدیریتی است
شما میتونید با عضویت و فعالیت در این فروم جزو بهترین مدیران باشید
دوستانی که عضو شدن نظر یادشون نره
http://forum.7khabis.com
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/11/22ساعت 0:52  توسط hoobare
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/11/12ساعت 1:30  توسط kh0sr0
|
"دوست"
من کسی را دیدم
که به هنگام حضورش رویید
گل نیلوفر در دامانش
و حضورش همه وقت
کلبه دنج مرا روشن کرد
من درین واقعه سبز کسی را دیدم
که صنوبر به پایش خم شد
هوبره مست شد از آوازش
پا به پایش رفتم
در طلوع هستی به الفبای دعا
قلمش را تر کرد
دفترش شعر تر انگیز پر پروانه
خانه اش آینه بندان شب و روشنی و معرفت است
نام او سبز ترین حادثه در صبح بهار
نام او دوست
و یادش دل پر شور هزار
هوبره

+ نوشته شده در یکشنبه
1388/11/11ساعت 23:23  توسط hoobare
|
"تردید"
دلم از تردید بیجای طلوع میترسد
نکند شب به کنار دل من خانه کند؟
نکند شاپرک باور من
در ره کوچه آن دیوانه
رنگ دیوانه بگیرد بر خود
ترک این خانه ویرانه کند؟!!!
هوبره

+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/11/08ساعت 23:51  توسط hoobare
|
شاعر گم شده در فاصله ها
من درین عصر یخی
پی عشقم شاید
پی یک تکه دعا در سبد آزدی
قرص ماه شب دل ،خبر از روشنی کرم صبوری دارد که فدای ماه است
شب ما آینه بندان دعاست
شب ما روشنی عاطفه است
شب ما پر ز هیاهو و صداست
لب بسته ، دل شاد
غنچه تازه رسیده
همگی عین دعاست
تب شاعر سخن از نقل احادیث صنوبر دارد
تب شاعر سبز است
غزل وقافیه نیک که در بر دارد
دل شاعر همه شور است به دریا سوگند
همه شب وقت نماز
عطر یاس نم سجاده مادر دل را
مست در یاد خدا میدارد
همه جا هم همه ای جاریست در عین سکوت
دلم امشب همه دم
میدود در ملکوت
میخورد جام ز عشق
می طربناک دل است
سوز دل گم شده و
چشم
بی باک دل است
هوبره
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/11/08ساعت 0:25  توسط hoobare
|
سلام
ببخشید که خیلی وقت بود مطلب جدید نذاشتم
این نوشته نامه ی چارلی چاپلین هستش به دخترش که در واقع خطاب به همه ی ماست چه دختر و چه پسر ...
اگر نخوندینش بخونید بد نیست
متن نامه در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/11/07ساعت 23:40  توسط kh0sr0
|
"هیاهو"
در آن چشم فسون بارش
چه تنها خسته و حیران
چه لب ها تشنه باران
که ناگه می شود سوزان بیابان
و یکدم میشود شورآفرین چون چشمه ساران
پرش دارد هیاهویی به سوی دیده گریان
منم خسته ترین انسان
منم یک هوبره درگیر این باران
میخواهم نگاهش را
که من شیرین نگارم را
نخواهم برد از یادم
نخواهم گفت ره طولانی و پاهای من سستند
به هر قیمت که باشد میخریم ناز نگاهش را
و آن راه طویلش را
و آن سر عظیمش را
و آن طبع لطیفش را
هوبره

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/10/28ساعت 23:3  توسط hoobare
|
هر کسی دوتاست.
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه میتوانست باشد ...؟
هر کسی به اندازهای که احساسش میکنند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت...
عظمتها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.
خوبیها همواره نگران که آنرا بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.
اما کسی نداشت…
و خدا آفریدگار بود.
و چگونه میتوانست نیافریند ...
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید…
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرفهایی است برای نگفتن…
حرفهای خوب و بزرگ و ماورائی همینهایند.
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد…
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت...
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه میتوانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم ، جز خدا هیچ نبود.
در نبودن، نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشدهای دارد.
و خدا گمشدهای داشت.…
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/10/28ساعت 22:50  توسط hoobare
|
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
دکتر علی شريعتی
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/10/20ساعت 0:44  توسط kh0sr0
|